SOUND OF STONE

داستانک ________آوای سنگ


برای انجام هر عمل ناهنجاری، شعور ما نیاز به نآگاهی داره تا خودش رو به اون موقعیت نزدیکتر کنه .مثه اونی که قبل از ارتکاب به جنایتی از مواد مخدر یا الکل استفاده می کنه ویا خودش رو می سپره به موزیکهای خشن وناهنجار .
اگه این جریان رو بسط بدیم  می رسیم به افرادی که نیاز به نوعی آمپول بی حسی وچشم بند دارند تا نبینند و حس نکنند که  در اطرافشون چی می گذره شاید مثه خودِ ما که با رسانه و ماهواره واینترنت خودمونو مشغول می کنیم واز هر نوع تفکر وآرامشی که دعوتمون کنه به درست اندیشیدن یا اینکه چه بلایی داره سرمون می آد  بیزاریم .
از نظر یه آدم کور هر رفتاری شاید جایزه خصوصن زمانی که هیچ چشمی در اطراف  نباشه  واز اون بدتر کوری ذهنه ،اون زمانی که همه ی انسانها واطرافیان کورند  وعده ای کور برای دیگران مسیر وجهانبینی تعیین می کنند.

برای عملی نآگاهانه نیاز به بستن روزنه های نور هست
واز روشنایی بیزاره اونی که عادت داره به تاریکی 

                

از نور گریزان است
آنکس که به تاریکی خو گرفته  

+ نوشته شده در  Wed 9 Apr 2014ساعت 0 AM  توسط جلوه  | 


     

سفری به سنگ
سفری به سبزه
سفری به خود کن

مجله جوانان امروز داستان طعم عیدی

عیدتون مبارک
با آرزوی سالی کم تورم ، نه فقط پول زیاد
سالی پر از صلح ،نه فقط در کلام
و.........سالی پر از آرامش 

+ نوشته شده در  Thu 20 Mar 2014ساعت 12 PM  توسط جلوه  | 


بلدی شنا کنی امامایل نیستی ازغرق شدنت جلوگیری کنی
یجور پرانتز،قرارگرفتن در کانالی که خودش هدایتت می کنه
راهرویی که هرلحظه تنگ تر میشه
یجور محدودیت روانی نه فقط در یه مسیر ،که همه ی راههای زندگی
 یجور بی مسیری.شایدم  محبوس شدن در یک سیکل زمانی مبهم
محبوس در زمانی که نه راهی به گذشته ونه پنجره ای به آینده داره.زمانی کور
بی درو پیکر ، حالتی که خروج از اون ناممکن بنظر می آد یاشاید خودت مایل به خروج نیستی
انگار یه دستِ نامرئی از درونت با تمام قدرت توی این برزخ زمین گیرت کرده
ظاهرا آرزوی عبور از این وضع رو داری اما خودِ ذهنیت چیز دیگه ای میخواد
شاید دراین شرایط نیاز به کمکِ خارجی داری
اما هیشکی بهتر از خودت نمی تونه بدادت برسه
                                   
                            


این  فقط تلاشی بود برای همدردی یا نزدیکی به حالو هوای یه دوست
......

+ نوشته شده در  Fri 14 Mar 2014ساعت 1 AM  توسط جلوه  | 


لازم نیست که بهترین سیاستمدار ، بهترین فوتبالیست یا معروفترین خواننده ی دنیا باشی
لازم نیست مانکنی مشهور یا بهترین بازیگر فیلمهای هالیودی باشی ..

برای اینکه جایی توی دلها داشته باشی.چه زمان حیات ویا بعدش، کافیه فقط اطرافیان از وجودت در امان باشند .همین

دومین شبیه که توی خیابونا پرسه می زنم مثه بعضیا یاد گرفتم که عواطفم رو توی جمع کنترل کنم اما اینجا توی تنهایی دارم با روحِ یه دوست خوب حرف می زنم کسی که برام یه همکار یه رفیق یه همبازی یه همفکر ویه عزیز بود..
واین بود که امروز حدود یک هفته زودتر از سالهای قبل در روز تولدم (هر سال ۱۵ بهمن)به بهشت زهرا رفتم.
 درحال قدم زدن روی این آسفالتهای خیس خورده از بارون،غم سنگینی رو توی دلم حس می کنم 
به این خاطر که اولن دیر رسیدم وبعد از مدتها دوری نشد تا دستِ کم از نظر روانی کمکی باشم چرا که سرطان علاوه بر چهره، صداش رو هم ازش گرفته بود وخلاصه علیرغم بی اطلاعی ، ازین بابت حسی شبیه یجور بی معرفتی اومده سراغم .
دیگه اینکه توی این دنیایی که انگار همه دارند توی خواب راه می رن  وکسی به فکر کسی نیست،جای خالیِ آدمهای نازنین خیلی سخت  پر میشه ..

امشب دوست خوبی از دست رفت
ومن اینجا تصویرش رو توی چاله های لبریز ازبارون می بینم

دوستان خوب ببخشید اگه ناراحتتون کردم
برای شما وخونواده ی کیوان عزیز ودوستان، آرزوی شادی وآرامش دارمــ 
............

+ نوشته شده در  Tue 28 Jan 2014ساعت 11 PM  توسط جلوه  | 





ببار باران
ابتدا به آن دورترین بوته در آفریقا(نماد بی بارانی)

بتاب آفتاب
ابتدا به آن دورترین بوته ی قطبی(...)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میشه همه چیز رو با هم قسمت کرد و انوقته که لذتش چند برابر میشه..
شاید بهتره اگه رفاه ونعمتی هست اول به اونی برسه که محروم تره..


 
+ نوشته شده در  Thu 14 Nov 2013ساعت 9 AM  توسط جلوه  | 


مردی در روزگار ناامن جنگهای داخلی وهجوم راهزنان،روستا،خانه وهمسرش را ترک گفت.
رفت و دشواریهای بسیار از سر گذراند.شاهدختی با او آشنا شد و به یکدیگر دلبستند.
اما مرد سرانجام دانست که به روح شاهدخت عاشق شده،واین موجودی راستین نیست.
سالها گذشت ومرد به خانه بازگشت.
شامگاهان به روستایش رسید دید که خانه برجاست وچراغی در آن روشن،
همسرش را یافت تهیدست واندوهگین،اما همچنان مهربان و خاموش ،
اندک شام مهیا کرد و خود کنار آتش نشست.سحرگاه مرد بیدار شد ،دید تنهاست .
از همسایگان که به دشواری بازش شناختند،شنید که زنش مدتها پیش کشته شده
ودر باغچه خانه به خاکش سپرده اند، مرد گور را یافت .
پس شبی که گذشت چه کسی از او پذیرایی کرده بود ،
کدام نگاه در آمیزه ای از عشق ورنج به اوخیره مانده بود ،
کدام دست چنان بخشنده اورا نوازش داده بود؟..........

(قصه ماه محو پس از باران) ساخته میزوگوشی

.................

برچسب‌ها: قصه ماه محو, میزوگوچی
+ نوشته شده در  Tue 13 Aug 2013ساعت 6 AM  توسط جلوه  | 


 سعی می کنم داستان و یادداشتهام رو کم کم باز سازی کنم اینجا

لالایی رودخونه

یک هفته قراره اینجا باشم .اینجا توی روستا .
سعی میکنم بمعنای واقعی از شلوغی و ازدحام شهر فاصله بگیرم برای همین از کلیه ی وسایل ارتباط جمعی فاصله می گیرم.یه خونه ی روستایی بالای کوه ودرست زیر جنگل. نگاهی می ندازم به گوشی همراه حتا یدونه آنتن هم نداره اولش کمی نگران میشم حالا چه کنم اگه کسی کار ضروری داشت و  نتونست ...؟اگه ... اصلن مگه بدون موبایل هم می شه زندگی کرد؟

اما کم کم با موقعیت اُخت میشم ..شل می کنم این ماهیچه ها واندامی رو که مدتهاست همش توی ازدحام جمعیت وشلوغی با آلودگیهای صوتی و بویی وچشمی و ...در اضطراب و حول و وَلا بوده . دور می شم ..دور و دورتر .....و حالا دیگه قادرم صدای زیبای طبیعت رو بشنوم صدای مرغ وخروس ،سگ و الاغ وگاو وگنجشک وجیرجیرک و سنجاقک و ازهمه مهمتر سکوتی که پشت این صداهاست رو خوب می شه شنید اما در همهمه وشلوغی شهری و انواع آلودگیها باید خیلی اهل مراقبه و تمرین باشی تا بتونی سکوت پشتِ همه این شلوغیها رو درک کنی ...... 
 
پیرمرد روستایی با لهجه ی آشنا ومحلی خودش با گویشی بین فارسی و کردی وتالشی (که بتونه حرفشو برسونه)کنار چشمه ازم میپرسه:پسر کی هستی؟ برای آشنایی بهتر وبه سبک اونجاییها  میگم : نوه ی مرحوم مَش خلیلم . با لبخندی که از روی مهربونی میزنه، صمیمیت وچروک صورتش  دو برابر میشه،دستم رو با دستهای پینه بسته و ؛زبرش فشار میده وبغلم میکنه و بعد روح پدر بزرگ برای دقایقی با یاد آوری خاطراتی زنده میشه.بین حرفاش تکرار می کنه : تو اونوقتا طفل بودی...
بیاد خاطرات کودکی ، فاصله بین دو روستا رو پیاده از لای گندم زاروکنار قبرستون طی میکنم ،مسیرهای خاطره انگیزی رو که  اون روزا  بارها و بارها بدون خستگی  میرفتیم ومیومدیم .با هر گامی که توی علفزار برمی دارم چنتایی ملخِ ریزو درشت سراسیمه به اطراف جست می زنند..
 کشفِ علامتی که روی یکی از درختهای خاطره گذاشته بودم(حرف اول اسمم f و تاریخ ۳۱سال پیش ) بلافاصله بعد از لذت اکتشاف، وجدان درد ازبابت زخمهایی که بعد از سالهای طولانی روی پیکر اون درخت بی زبون، هنوز پیداست.
از بنای خونه ی پدر بزرگ بعد از زلزله ی رودبار فقط چندتایی دیوار سنگی باقی مونده ،با نگاهی عمیق دور وبرم رو  ورانداز میکنم،چقدر خاطرات تند از جلوی چشام رژه میرن وکمی جلوتر مثه برف آب میشن ،میرم سراغ جوی خشکی که زیر درختای زیتون روبروی ایوون اون خونه قدیمی قرار داشت، اون جوی که به سمت دره ی کوچیکی کشیده شده بود،بخاطر می آرم لحظه های نابِ مورچه بازی ،عنکبوت بازی،و  شیطنتهای کودکانه ،نیم نگاهی زیر چشمی به زن ۴۰ ساله ی همسایه...(یاد قسمتهایی از فیلم  سینما پارادیزو می افتم).
                                                      

در راه برگشت از مسیر سربالایی جوی. بوی نونِ تنوری مامان بزرگ به مشام میرسه... ،به!!
 چه بوی مست کننده ای، و اون عرقهای پیشونی مامان بزرگ سر تنور که حتا گیسهای حنایی رنگش روهم خیس می کرد.

روی سنگهای دیوار اون خونه ی خرابه و پر ازخاطره نشستم درهمون حالت  درست توی همون نقطه بالای سرم توی یکی از اون اتاقهایی که بوی نمناکش هیچوقت از یادم نمیره .خودمو میدیدم توی  آغوش  مامان بزرگ .نور کوچیکِ فانوس تنها روشنایی اتاق بود،چشام داشت بسته میشد،در حالی که با خال گوشتی روی گونه هاش بازی میکردم .بی خیال وبی دغدغه  باآرامشی دلچسب از نوازش مادر بزرگ و شنیدن صدای رودخونه ی مجاور،رودی خاطره انگیز که هنوز که آهنگِ لالاییش توی گوشمه....

 


برچسب‌ها: لالایی رود, یادداشت, کودکی, پارادیزو
+ نوشته شده در  Sun 28 Jul 2013ساعت 3 PM  توسط جلوه  | 


 از هنر و هنرمند براتون بگم ....
اونایی که شاید ایده های بسیار عالی توی سرشونه اما ناچارند سر ساختمون ملات درست کنندو کیسه ی ۵۰کیلویی سیمان جابجا کنند..
اونایی که ذاتا خوشنویس ند اما پینه های دستاشون نمیذاره قلم  بدست بگیرند
ادمایی که لحظه لحظه ی زندگیشون هنره که می تونند با اون خستگی ناشی از کارهای سنگین هنوز به کودکشون لبخند بزنند و با این هزینه های کمرشکن بجای بکار گیری از ذهنِ هنرمند و خلاقشون مجبورند از دست و پا و جسمشون سخت کار بکشند و برعکسِ اون عده ای باشند که تا فشار کمی بهشون وارد میشه سعی به برداشتن کلاه از سر دیگرون دارند.....بگذریم .......
نمی دونم چطور شد یهو دلم خاست از اون هنرمند واقعی حرف بزنم،
اونی که بدلایل مختلف هیچوقت نتونست هنرش رو عرضه کنه وهیشکی قدرشو ندونست....


پ.ن
  این نمایشگاه هم گذشت همینطور  غرفه های ماه رمضونش ..
اینجا دلم میخاد از همه ی دوستان خوش ذوق  ومهربونی که با همراهیشون چه در کار خیریه وچه گالری آثار،لطفشون شامل حال ماشد تشکر کنم :کتایون عزیز وهمسر گرامی .دکتر جهری. دکتر اکبری وهمسر فرهیخته.استاد هنرمند جناب جعفری عزیز که همونجا توی غرفه باصدای گرمش، کلی رونق داد به اون فضای برگ وسنگ .دریا وناهید عزیز با نگاه هنریشون و....همینطور خانم کیان مسئول خیریه وحدت که با پذیرفتن ومعرفی بنده بعنوان یکی از اعضای خیریه  برمابسی منت گذاشتند ..وهمینطور بقیه ی دوستان که با وجودشون ویا انرژی خوبشون از فاصله ی دور و نزدیک به محفل کوچیک ما  شور وحسی مضاعف دادند درود می فرستم   

 

این یکی از بزرگترین تابلوهامه در ابعاد  ۶۵*۸۰ یه قطعه ی ادبی محاوره ست که احتمالا بعضی از دوستان قبلن توی وب قبلیم خونده باشند....(متن کاملش رو توی ادامه ی مطلب می گذارم)
ابعاد این برگ ۳۸*۴۰هست ومن برای خوشنویسی روی این برگ باید ظرف مدت ۴ ساعت(از ۱۲تا ۳ نیمه شب) بدون وقفه (قبل از خشک شدن برگ) به اتمام می رسوندمش.


برچسب‌ها: عاشقانه برگ, هنر, رقص رهایی, مرگ برگ
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 23 Jul 2013ساعت 2 PM  توسط جلوه  | 


غرفه ی سنگ وبرگ نوشت  جلوه
بمدت ۴ روز از ۲۸ الی ۳۱ تیر ساعت ۸ الی ۱۱ شب در بوستان گفتگو -کوی نصر
با عنوان شهرخداشهر مهربانی
  


  
+ نوشته شده در  Thu 18 Jul 2013ساعت 2 AM  توسط جلوه  | 


وقتی که دوستان عزیزی با بازدید از نمایشگاه مرزهای مجازی رو کنارمی زنند و نگاه زیباشون رو می آرن اینجا ،دلم پر از امید ونور می شه که ما می تونیم بسیاری از مرزها رو از پیش رومون برداریم مجاز یا غیر .. .از  دریا (جایی برای من )وناهید(بخاطر می سپارم) بسیار ممنونم که از کرج تشریف آوردند.
و این من رو مجاب کرد علاوه بر تنگی وقت این مطلب رو برای یک تشکر کوچیک هم شده قراربدم..متشکرمـ

بنا به اعلام شبکه ی خبر از ۴شنبه تا آخر هفته قراره بین ۷ تا ۹ صبح گزارش ومصاحبه ی تصویری که در باره محتوای نمایشگاه داشتیم از این شبکه(کانال ۶) پخش شه..

 

.. 

+ نوشته شده در  Tue 2 Jul 2013ساعت 7 AM  توسط جلوه  | 

مطالب قدیمی‌تر